تبليغاتX
شب نقره ای

گزارشگر : اینجا چه کار میکنی ؟
زن : سبزی پاک میکنم.
گزارشگر : ازدواج کردی ؟ بچه داری ؟
زن : آره . ۲ تا هم بچه دارم . هردوتاشون دخترن
گزارشگر : شوهرت هم کار میکنه ؟
زن : نه ... آره ... یعنی بعضی وقتها. راننده شرکت بود. شرکت ورشکست شد. همه رو اخراج کرد. هر از چندگاهی میره و کارت پخش میکنه. دیابت داره. نمیتونه زیاد کار کنه.
گزارشگر : چه قدر حقوق میگیری؟
زن : صد و پنجاه هزار تومن .
گزارشگر : خونه داری ؟
زن : مستاجرم. یک میلیون پیش دادم و ماهی هم ۱۳۰ تومن کرایه میدم.
گزارشگر : ...
زن: ...

مطلب بالا بخشی گزارش رادیویی یک گزارشگر با زنان کارگر یک خانه بود که هر روز صبح از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر سبزی پاک میکنند و بسته بندی کرده و به فروشگاهها تحویل میدهند. این گزارش گر با چندین نفر از این زنان مصاحبه کرد و وضعیت هر کدام بدتر و دلخراش تر از دیگری بود.

عاشورا و دهه اول محرم به پایان رسید. همه کسانی که عزاداری کردند، با یاد زخم و درد امام حسین دلشان را چلاندند و اشکی هم ریختند. به قول خودشان که میگویند امام حسین برای نگه زنده نگه داشتن اسلام شهید شد. از طرفی میشنویم که اسلام دین برابری است. اگر این اسلام است پس کجاست آن برابری و اگر این برابری است ، وای بر اسلام.  به خود بیاییم و اسلام حقیقی را زنده کنیم. هر کدام از ما نیز میتوانیم یک حسین باشیم.

ده روز تمام گوسفندها قربانی شدند و غذا های نذری بین مردم پخش شد. چرا باید فقط در این ده روز دست و دل باز باشیم و مردم و را سیر کنیم؟ چه پولهایی که خرج نشد. چه غذا هایی که اسراف نشد. آنوقت باید در پشت چراغ قرمز ، زنی در رادیو به گزارشگر بگوید که سالی یک بار گوشت هم گیرم نمیآید.

شنیدم حرف استاد را :
           "چشم ها را باید شست "
اشک من سالهاست که در شبهای غم
                  میشوید اشکهایم را تا به سحر
                      
                      درد بودن را شستن محال است
                      رنج زیستن را شستن محال است
                                    غم و درد به جانم رخنه کرده
                                                زخم روح را شستن محال است.

شب چراغ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط شب  | 

آریستیپوس (Aristipus) فیلسوف ، از قدرت و نفوذ خود در دربار دیونیزوس (Dionusus) ، مستبد سیراکوز (Syracuse) لذت میبرد. یک روز بعد از ظهر به دیوژن (Diogenes) برخورد که داشت برای خود غذایی از عدس میپخت.

آریستیپوس گفت : اگر بلد بودی به دیونیزوس اظهار ارادت کنی، مجبور نمیشدی عدس بخوری.
دیوژن پاسخ داد : اگر بلد بودی از عدس لذت ببری ، مجبور نمیشدی به دیونیزوس اظهار ارادت کنی.

استاد میگوید : درست است که هرچیزی بهای خود را دارد، اما این بها همواره نسبی است. هنگامی که رویای خود را دنبال میکنیم، دیگران تصور میکنند بدبخت و ناشادیم. اما آنچه دیگران می اندیشند مهم نیست. مهم شادی درون قلب ماست.

(پائولو کوئلیو)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:18  توسط شب  | 

با چشمي سرريز از اشك غم و با دلي آكنده از اندوه ...

قيصر شعر ايران ، قيصر امين پور ، به ملاقات خورشيد شتافت

دگر كم مانده اند بسان آنان كه رفتند ... روحش شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:51  توسط شب  | 

 

< به نام پاک پروردگار بی همتا >

دیرگاهی است رویاهایم چون نفس نفس های مردی که کائنات دستور خاموشی به او داده٬ به اتمام رسیده اند. گویی تفاوتی میان من و دنیایم وجود دارد. سرگرمیی که علاقه ام را جلب نمیکند٬ آن است که مردمان به اشتباه "زندگی" می خوانند٬ مفهومی بس پست. و در حقیقت بازیی بیش نیست که آدمک های آن ناجوانمردانه به جان هم افتاده اند.

 و من هم چنان به دنبال نشانه هایی هستم که روحم از طریق "بی عملی" ایجاد کرده٬ چراکه عمل معقول و قابل توجیه از عقلی سرمی زند که بر خلاف روح٬ در این جهان پراصطکاک٬ یارای حرکتش نیست.

زندگی را به چه خاطر روز می گذرانم؟... چه بسا در پی پدید آوردن خاطره ای و یا ارزشی!

ای کاش میتوانستم در ذهن آرزوی روزی را بپرورانم که هر ایرانی٬ پرتوهای عشق برترش را جاری کند بر چشم های شادمان هر هم وطن خویش.

ای کاش٬ یک لحظه  ای کاش٬ می توانستم در ذهن پر خیال خویش٬ خاطر مردانی را بگسترانم که این مرگ را که به حرکت حلزونی بر صخره ای ماند٬ در سلطه‌ء خویش به زنجیر در آورده اند... و نه چونان فروریختنی! و جنگاور درونشان پیشاپیش به ظفر رسیده است و هر وجب از خاک وطن را چونان چون ناموس خود٬ غیرتمندانه٬       می پرستند.

ای کاش می توانستم بر روح این خلق بی شمار که دو دستی به این حباب خاکی چنگ زده اند٬ تازیانه ای بنوازم تا با دو چشم روح٬ بیایند که بنیان و اصلشان آن نیست که شب و روز در فکر و خیالش غرقند و به آن ها  یاد می دادم که چگونه بیابند آن خود واحدشان را در ژرفای این پوسته های  نابود شدنی که به اقتضای این روزمرّگی زمینی٬ به دست خود ایجاد کرده اند. 

نازنینا٬ گرفتار آمده ایم همگی در این زندگی پست که همه به دنبال چیزی خیالی تر و پوشالی تر از خود٬ ضجّه میزنند و تارهای نیاز را در عمق وجود آسمانی خویش٬ آویزان کرده٬ به صدا در آورده اند و تصوّر می کنند "بزرگی" است این چنین "کوچک" به خود نگریستن.

 

دریغا٬ یارای سخن گفتنم نیست در این سرای نا ممکن که سلام مردی به مردی دیگر٬ چونان سکوت مردار سگی بر رهگذران٬ بی ارزش شده است.

<دریغا عشق که شد و باز نیامد>
پ.آدران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:48  توسط شب  | 


چند کلمه ای از دنیای کلمات درون دلم را بیرون میریزم . کمی به تفکرات خودم ارج بنهم بد نیست. این پست نه ادبی است و نه سیاسی و نه اجتماعی و نه هر چیز دیگر . فقط و فقط چند کلمه حرف حساب. هر کسی که ادعا در ناحساب بودنش دارد بسم الله. دلیل بیاورد. شاید حق با وی باشد.

نخست :
یکی از دوستان قدیمی این وب که احترام خاصی برای او و خانوادگی گرانقدرش قائل هستم مدتی (تقریبا ۳ ماه) را در غیبت به سر میبرد و از وبگردی و وبلاگ نویسی به دور بود. خدا را شکر این غیبت از نوع کبری نبود و بازگشت ایشان دل خیلی ها را شاد کرد. بنده خدا در شرکتی مشغول به کار بوده و پس از سه ماه کار بدون نقص ، به اسم اینکه شما در دوره آزمایشی پذیرفته نشدید ؛ به یک خدا حافظی مهمانش کردند. از این جهت عرض میکنم که کار ایشان کاملا بدون نقص بوده که نتوانسته بودند برای رد کردن وی دلیلی محکمه پسند ارائه کنند و فقط فرمودند که چون شما خیلی تحت فشار هستید و کار خانه و همسر و فرزند داری هم بر دوشتان است، بهتر است تشریف ببرید. گویی آقایان لطف کردند. دوست گرامی من ، همیشه این را پرسش خودت قرار بده که آیا برای کار من ، برای اثر من ، برای حرف من ، برای زحمت من تره ای خرد میکنند. گذشت آن زمانی که برای تلاشگران موفقیت قائل میشدند و دستش را میگرفتند و به بالاترها میکشیدند. فقط و فقط میتوان ابراز تاسف کنم. برای تو برای خودم و برای میهنم.

 پس برای مملکتم بیش از پیش تاسف میخورم. برای مملکتی که در آن ارگانهای دولتی که هیچ ، ارگان های خصوصی هم به لجنگاهی تبدیل گشته اند. استخدام مرد. خدا رحمتش کند. همه جای این مملکت اگر کسی بخواهد شغلی داشته باشد فقط به صورت پیمانی. روز به روز دریغ از روز قبل. اگر بخواهیم صادرات این کشور را شمارشی داشته باشیم به گمانم از ده ها هزار هم فراتر میرود. البته به غیر از صادرات نفتی. در چنین کشوری چرا باید ارگانها اعم از خصوصی و غیر خصوصی به علت کمبود های داخلی به تعدیل نیرو اقدام کنند. چرا باید صادر کننده دوم نفت جهان در رتبه بندی سازمان اقتصاد جهان مقام پر منزلت پنجم را در لیست تورم اقتصادی کشورها داشته باشد.
اگر از ایشان بپرسید که چرا در میهنمان تورم بیداد میکند. میگویند ای بابا کدوم تورم . آری به راستی کدام تورم اقتصادی. شاید در نظر ایشان تورم همان ناحیه باد کرده بر اثر ضربه بر بدن است که با یک کیسه اب گرم و سرد ورمش بخوابد. حقوق دبیر بالا نمیرود. ۱۰۰ میلیارد به یک کشور آفریقایی کمک میشود.

دوم :
شاید برای بازگو کردن این مسئله کمی دیر باشد. اما در زمان خودش هم پستی بر این مزمون داشتم. (رجوع کنید به ۲ پست قبل به نام آینده را بین) . جوان این مملکت را مانند یک توپ فوتبال کتک زدند. ارازل اوباش بودند؟ آقا قبول. قاتل بودند ؟ باز هم قبول. قاچاقچی بودند ؟ باز هم قبول. اما جوان این مرز و بوم بودند یا نه ؟ هم زبان ما بودند یا نه ؟ مردم هم که گویی داشتند مسابقه ورزشی نگاه میکردند. به به . عجب میزنه یارو ... ! فلانی ! بدو بیا اینجا ببین چه فیلمی گرفتم با موبایلم . ببین یارو رو همچین زدند که بیهوش شد. اوه ...
متاسفم ...

سوم :
در اخبار میبینیم و میشنویم ، امار پذیرش دانشجو فلان قدر برابر شد. آمار فارغ التحصیلان هم به همچنین. عجب دانشگاههایی داریم. شاید هم هم اینها دانشگاه نباشند. یحتمل دستگاههای صدور مدرک هستند که کمی کند عمل میکنند و صدور هر مدرک ۴ یا ۵ سال زمان میبرد. اما بالاخره صادر میگردد. نه همه اما اکثر ما دانشجویان و یا فارغ التحصیلان این دانشگاه ها سواد کافی نداریم. چرا ؟
کافیست در سایتهای رسمی دانشگاههای کشورهای دیگر کمی وقت بگذرانید. طبق استاندارد بین المللی برای دوره های مهندسی در مقطع لیسانس ، هر دانشجو میبایست بین ۱۷۵ تا ۱۸۵ واحد درسی را بسته به نوع رشته بگذراند. البته کلیه این دروس مرتبط با رشته تحصیلی خواهند بود. این در حالی است که ماکسیمم تعداد واحد درسی برای سنگین ترین رشته مهندسی ۱۵۰ واحد است. از این ۱۵۰ واحد حدود ۱۰ یا ۱۲ واحد را هم کم کنید زیرا کوچکترین ارتباطی با هیچ رشته درسی ندارند. مثلا روخوانی قرآن. متون عربی و متون اسلامی. انقلاب اسلامی. در دانشگاه آزاد وصایای حضرت امام. دروسی از نهج البلاغه و ... . حالا یک مهندس فارغ التحصیل قصد دارد برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس به خارج از کشور تشریف ببرد.یک ترم ۶ ماهه برای گذراندن دروس تکمیلی لیسانس به صورت فشرده الزامی خواهد بود. این است فرق مدرک ها . این است سطح کیفی آموزشی.

چهارم :
حرف چهارم را میخورم. زمان ، خود بهترین نمایانگر است.

پی نوشت :
۱) بار دیگر تکرار میکنم. این پست کوچکترین جنبه سیاسی ندارد. خدایی نکرده فکر بد نکنید !
۲) این وبلاگ بیشتر جنبه هنر و ادبی دارد تا جنبه های دیگر. ولی بعضی اوقات درد دل کردن برای تصلی لازم است. خلاصه ببخشید اگر متفاوت بود.
۳) ایام امتحانات . تا بعد از این ایام شاید کمی غیبیت کنم.(البته شاید)
۴) ولی هنوز مملکتم را دوست دارم. اما فقط و فقط مملکتم را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:57  توسط شب  | 

دقایقی پیش از پست این مطلب ، با کتاب استاد بزرگوارم اخوان ثالث سرگرم بودم و اشعار ژرف قاصدک و زمستان و سگها و گرگها و ... این بزرگمرد تاریخ را میخواندم. شاید اگر صدهزار بار دیگر اشعار ثالث را مرور کنم باز هم کفایت نکند و این دل من از این جملات سیر نشود. شاید جزء معدود افرادی باشد که میدانست چه میگوید و میفهمید که چه میگذرد. همه سخن میگوییم. لغات بر لبانمان میلغزند اما عمق حرف کجاست ؟ امیدوارم جهان بار دگر نیز مانند اخوانها به خود ببیند.

از کجا شروع کرده ایم ؟ به کجا ره سپاریم ؟ اینجا کجاست ؟ کیستیم؟ شبی را به روز میرسانیم و روزی را به شبی. شاید هم کمی ثمر عاید شد. آخر که چه ؟ میگویند این سوالات به فلسفه کشانده میشوند و شب و روز را پرپر میکنند ، بهتر است دور ساده تر ها گردشی کنیم. ما با قبول گفتن خطی قرمز بر همه سوالات میکشیم.

ولی به راستی ، کدام یک از ما تا به حال تصمیم گرفتیم دقیقه ای را خود باشیم و از بند غیر خارج شویم؟

قاصدک ... ابرهای همه عالم شب و روز ... در دلم میگریند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 21:38  توسط شب  | 


شخصی الاغی داشت. الاغی تنومند و جوان. روزی که برای بردن بار با الاغ مشغول گذر از شهر بود. ناگهان الاغ ایستاد و قصد نافرمانی کرد. صاحبش نیز با چوب به جان الاغ زبان بسته افتاد. وقتی چند ضربه محکم به سر و تن الاغ بیچاره زد مردم بلافاصله به اعتراض پرداختند و وی را از این کار منع کردند. بعضی ها هم با پرخاش به صاحب الاغ از حیوان زبان بسته دفاع کردند. مرد که کمی با کتاب میانه داشت و حکایات و پیش گویی های بزرگان را خوانده بود با خونسردی به مردم گفت: چست که اینقدر نگرانید؟ شما همانهایی خواهید بود که در صده های آینده جوانتان را جلوی چشمانتان میزنند و در خون میغلتانند و از شهرها میگذرانند و به همه نشان میدهند و لام تا کام حرفی از دهانتان خارج نمیشود از ترس اینکه مبادا خودتان نیز به همان وضع دچار شوید !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:30  توسط شب  | 


عقل


اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ، ما همه به تصور اينكه زيادي داريم ، فروشنده خواهيم بود. (محمد حجازی نویسنده ایرانی)

اگر میتوانی عاقلتر از دیگران باش ، اما این موضوع را به آنان مگو . (چستر فیلد)

عاقل هرچه را که میداند نمیگوید و آنچه را که میگوید میداند . (ارسطو)

عشق

عشق برای زن رمانی است که خود قهرمان آن است و برای مرد رمانی است که خود نویسنده اش میباشد . (هربرت جرج ولز نویسنده و مورخ انگلیسی)

عشق مانند سرخک است. هرچه دیرتر به آن مبتلا شویم عوارضش بدتر است. (داگلاس جرالد)

هیچ خشمی بالاتر از عشقی که به نفرت تبدیل شده باشد ، نیست. (کنگر بو)

چقدر عاقلند کسانی که در عشق احمقند ! (ویکتور هوگو نویسنده مشهور فرانسوی)

در نبرد عشق کسی پیروز است که پا به فرار میگذارد. (ناپلئون بناپارت)

زن

زن یکی از خطاهای قشنگ طبیعت است . (جان میلتون شاعر انگلیسی)

مرد ، نثر آفرينش است و زن ، شعر او . ( ناپلئون بناپارت)

تمدن ، نتیجه نفوذ زنان پارساست. (رالف والدو امرسون شاعر و فیلسوف فرانسوی)

بزرگترین دشمن زن ، بی حوصلگی اوست. (پی یر ژانه روانشناس فرانسوی )

گریه

مردی که در نبرد زندگی میخندد قابل ستایش است ( جرج بنارد شاو نمایشنامه نویس ایرلندی)

گریه کردن هم دل خوش میخواهد . (ناشناس عرب)

هیچ چیز زودتر از اشک خشک نمیشود. (ناشناس آمریکایی)

موقعی که متولد شدیم گریستم و هر زور بیشتر معلوم میشود که چرا میگریستم.(اسپانیایی)

گريه ما به هنگام تولد به اين سبب است كه به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد ميشويم (ويليام شكسپير)

داني كه چرا طفل به هنگام تولد
با ضجه و بيتابي و فرياد و فغان است

با آنكه برون آمده از محبس زندان
و امروز در اين عرصه آزاد جهان است

با آنكه در آنجا همه خون بوده خوراكش
وين جا شكرش در لب و شيرين به دهان است

زان است كه در لوح ازل ديده كه عالم
بر  عالميان جاي چه ذل و چه هوان است

داند كه درين نشئه چه ها بر سرش آيد
بيچاره از آن لحظه اول نگران است

(ایرج میرزا)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط شب  | 

قبلا هم این شعر را در پستی دیگر درج کرده بودم . به گذشته ها نگاهی انداختم. با حال و احوال و نفس این چند روزه خود و اطرافم ، خالي از لطف نديدم تا باز هم گذري بر گذشته ، اين مطلب را به پست مجدد تبديل كنم.

 

عمريست در اين شهر غريب ...

                  ميان اين يك دم فريب ...

                             بار سفر را بسته ام

 

  عمريست در اين مي خانه ها

                كنار ساقي و پيمانه ها

                                      پرسه زدم

     كوچه ها را ، محله ها را

        محفل سرد بي خانه ها را

                                  پرسه زدم ...

                                            پرسه زدم ...

                                                   آه خسته ام

 

خسته از پوچ رفتنم

        خسته از مست بودن و سرد بودنم

خسته از شنيدن و دم نزدن

        خسته از وزن گران پيكرم

 

خسته از نور اميد

      خسته از هر چه نويد

خسته از هرچه كه رفت

      ولي هرگز نرسيد

 

شهر ها را همه

         كوچه ها را

                 محله ها را

                      خرابه ها را ، حتي مسجدها را

                               يك به يك من گشته ام ، من رفته ام

                               دنبال يك يار گشته ام

                               يك به يك پرسه زدم

                               حرفها شنيده و دم نزدم

                     اي دريغ ، اي دريغ

                                      با اشك و خون
                                                 دستم تهي ، برگشته ام

                                                        آه خسته ام ، آه خسته ام ...

 

شب چراغ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:46  توسط شب  | 



خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

زنده ياد حسين پناهي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:6  توسط شب  |